تبليغاتX
تنها عشقم تو هستی
زندگی را دوست دام با تمام بد بیاری عاشقی را دوست دارم با تمام بی قراری
دوش در خاطر خود رخ زیبای تو را نقش زدم      و به پیشانی تو بوسه زدم   

و به احساس تو لبخند زدم    رخ تو مهر تنم گشت وی   پیش چشمان تو عشقم ناچیز       هم چو یک ذره نور  در مقابل خورشید   من هه از تو ولی تو همه عشق و وفا     من همه از تو ولی  تو همه عشق و صفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:10  توسط علی م  | 
سر آن ندارم امشب که در این وطن   بمانم  نه هوای دل بر این است که درون تن بماند      نه گلو  به گیر یار است  نه دلم در انتظار است   نه غمم غمی نهفته   نه که شادیم شکفته               چه کنم کجا شتابم   به که گویم انتظارم
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:17  توسط علی م  | 
ارزو دارم چو باد   چنگ بر مویش زنم    بوسه بر رویش زنم    ارزو دارم که دورادور نگاه او کنم

من نگاهش را به قدر جان دوست دارم      به قدر زندگی باعشق 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 17:6  توسط علی م  | 
به یاد آن کس که از همگان بیشتر لایق دوست داشتن است        به یاد آن که هست اما در خیال من

به  یاد ان که روزی در خیال من آمد  و تا ابد  در خیال من باقی می ماند     شاید روزی با او باشم و شاید  تا ابد از او دور   دوستش دارم    چون که دوست داشتنی است     

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 17:13  توسط علی م  | 
گرمی عشق مرا خورشید داشت         دل به عشق یار خود امید داشت     

زندگی لبریز از لبخند بود       معنی عاشق شدن سوگند بود       

واژه ها را عشق معنا می نمود      لحظه را از چنگ جان دل می ربود   

روزگار از عشق یارم خوش نوشت         عشق را در زندگیم خوش سرشت

دل به عشق یار لبخند می زند      جان  به عشق یار پیوند می زند  

او که این سان جان ز جان من گرفت     خود نماند از کار چشمانش شگفت؟

تقدیم  به کسی که اصلآ از حال دل من خبر نداره         

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:47  توسط علی م  | 
 

من که روزی هوسم پر زدن سوی تو بود   تو چرا بشکستی پر و بالم را زود

من که روزی بشکستم دل خود        تا مبادا دل تو    ز دلم رنجه شود  

روزگاری من از این شهر روم  که شود روزم نو  روزگارم از نو    و ندا می دهم همه از شهر روید همه عاشق باشید 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 16:44  توسط علی م  | 
شاید از اشک بپرسند که دل   از تو رنجید که تورا بی سبب انداخت به خاک     شاید از دیده بپرسند که چرا  اشک بی چاره به خاک افتاده        آرزویم  این بود نرود اشک ز چشمان قشنگت هرگز      روزگاری غم سودای تو در سر داشتم    حال با یاد تو من دلخوشتر        کاش روزی من و یار با همه عاشق و فارق و بیگانه ز دنیا برویم تا به سر منزل دوست

دوستان شعرها رو خودم میگم پس لطفآ نظرتون رو بگید

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:44  توسط علی م  | 
روزگاری فکرم این بود چه کسی به یاد من است من پر از وسوسه بودم آن کسانی که با من بودند همه رفتند  حال خدا تنها با من ماند

من از غربت فهمیدم که کسی را ندارم  از غربت فهمیدم که من مال کسی نیستم  پس به سوی خدا باز می گردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 14:0  توسط علی م  | 
سلام   کجایی ای یار  شاید روزی با هم باشیم  شاید هم روزی باشیم و نباشیم  آرزویم این بود ک روزی بگویم دوستت دارم حال که گفتم  آرزو دارم روزی در آغوشت بگیرم  

غرورم در لحظه ها گم شده و دلم در تاب رفتن ایستاده. نگاهی به زمان می اندازم و با آرزوی بازگشت گریه می کنم می روم و میدانم که آغاز دیگری بر سر راهم منتظر مانده
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:57  توسط علی م  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:49  توسط علی م  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:44  توسط علی م  | 

گر سلطنت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:41  توسط علی م  | 

عشق ، یعنی …

عشق یعنی مستی دیوانگی   

عشق یعنی با جهان بیگانگی    

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر   

عشق یعنی سجده ها با چشم تر   

عشق یعنی سر به دار اویختن        

              عشق یعنی اشک حسرت ریختن                  

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی دلبستگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:37  توسط علی م  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:57  توسط علی م  | 
مستی همه از جامت من در عطش کامت

خورشید سحرگاهی آید چو بر بامت

 

 از شرم خجل گردد افتد به ته دامت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:55  توسط علی م  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:20  توسط علی م  | 
لحظه دیدار نزدیک است      باز من دیوانه ام مستم    باز میلرزد دلم دستم   

باز گویی در جهان دیگری هستم         های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ                               های نپریشی صفای زلفکم را دست    آبرویم را نریزی دل  ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:8  توسط علی م  | 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:2  توسط علی م  | 

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:57  توسط علی م  | 

شب، همه دروازه‌هايش باز بود

آسمان چون پرنيان ناز بود

 

گرم، در رگ هاي‌ ما، روح شراب

همچو خون مي‌گشت و در اعجاز بود

 

با نوازش‌هاي دلخواه نسيم

نغمه‌هاي ساز در پرواز بود

 

در همه ذرات عالم، بوي عشق

زندگي لبريز از آواز بود

 

بال در بال كبوترهاي ياد

روح من در دوردست راز بود


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:56  توسط علی م  |