و به احساس تو لبخند زدم رخ تو مهر تنم گشت وی پیش چشمان تو عشقم ناچیز هم چو یک ذره نور در مقابل خورشید من هه از تو ولی تو همه عشق و وفا من همه از تو ولی تو همه عشق و صفا
من نگاهش را به قدر جان دوست دارم به قدر زندگی باعشق
به یاد ان که روزی در خیال من آمد و تا ابد در خیال من باقی می ماند شاید روزی با او باشم و شاید تا ابد از او دور دوستش دارم چون که دوست داشتنی است
زندگی لبریز از لبخند بود معنی عاشق شدن سوگند بود
واژه ها را عشق معنا می نمود لحظه را از چنگ جان دل می ربود
روزگار از عشق یارم خوش نوشت عشق را در زندگیم خوش سرشت
دل به عشق یار لبخند می زند جان به عشق یار پیوند می زند
او که این سان جان ز جان من گرفت خود نماند از کار چشمانش شگفت؟
تقدیم به کسی که اصلآ از حال دل من خبر نداره
من که روزی هوسم پر زدن سوی تو بود تو چرا بشکستی پر و بالم را زود
من که روزی بشکستم دل خود تا مبادا دل تو ز دلم رنجه شود
روزگاری من از این شهر روم که شود روزم نو روزگارم از نو و ندا می دهم همه از شهر روید همه عاشق باشید
دوستان شعرها رو خودم میگم پس لطفآ نظرتون رو بگید
من از غربت فهمیدم که کسی را ندارم از غربت فهمیدم که من مال کسی نیستم پس به سوی خدا باز می گردم
خورشید سحرگاهی آید چو بر بامت
از شرم خجل گردد افتد به ته دامت

باز گویی در جهان دیگری هستم های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های نپریشی صفای زلفکم را دست آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار
اشك بارد زار زار
دل نميسوزانم اي ياران، كه فردا بيگمان
در پي اين گريه ميخندد بهار.
ارغوان ميرقصد، از شوق گلافشاني
نسترن ميتابد و باغ است نوراني
بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست
گريه كن! اي ابر پربار زمستاني
گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!
گفته بودند از پس هر گريه آخر خندهايست
اين سخن بيهوده نيست
زندگي مجموعهاي از اشك و لبخند است
خنده شيرين فروردين
بازتاب گريه پربار اسفند است.
اي زمستان! اي بهار
بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:
گريه امروز ما هم، ارغوان خنده ميآرد به بار
شب، همه دروازههايش باز بود
آسمان چون پرنيان ناز بود
گرم، در رگ هاي ما، روح شراب
همچو خون ميگشت و در اعجاز بود
با نوازشهاي دلخواه نسيم
نغمههاي ساز در پرواز بود
در همه ذرات عالم، بوي عشق
زندگي لبريز از آواز بود
بال در بال كبوترهاي ياد
روح من در دوردست راز بود